روژان

 طبق معمول روزهای شنبه نشستیم کنارهم درحالیکه نیشمونم تابناگوش بازبود

 شروع کردیم به حرف زدن .من طبق معمول روزهایی که دیر ازخواب بلندمیشم و باخودم

 لقمه ندارم فقط دوتا شکلات کوچولو همراهمه که یکیشو بهش میدم ودرحالیکه دندونامون

 ازشدت سرمابهم میخوره ودستامون یخ زده مشغول صحبت وخوردن و خنده هستیم

 دیگه چایی هم البته دیر واسمون میارن که سریع میگیرم دستمون تاگرم بشیم.

 درهمون حین میگه این جمعه عقدبابامه!!!!

چی؟؟فکرکردم درست نشنیدم!!سرمو بردم جلوتر ودوباره پرسیدم چی گفتی؟؟؟

 :جمعه عقدبابامه!!!

 یه چندثانیه همینجوری نگاش کردم.گفتم مگه مامان تو......!!

گفت:آره 4ساله!!دبیربود دوسال هم باهم همکاربودیم بازنشست که شد یه ماه

بعدش سرماخورد و به همین سادگی همه چی تموم شد.

 من موندمو خواهر22ساله وبرادر16ساله ام وبابام.

اسم مامانم ستاره بود .عکسشو ازتوی کیفش درآورد وبهم نشون داد.یه زن جوون

زیبا وجذاب.

 هیچی بلد نبودم هیچی !فقط می تونستم ما.کارونی بپزم اونم اگه موادش آماده

بود.خالم ایناشروع کردن به فرستادن غذابرامون وانجام کارهای خونه .بهشون گفتم

نه!همه ی اینارو یادم بدین .

 کم کم شروع کردم .اولش یه کتاب آشپ.زی خریدم وازغذاهای سخت شروع کردم

 میگفتم اگرم خراب شد عیبی نداره میریزیمش بیرون.وخرابم نشدحتی.

 کم کم یادگرفتم چجوری کارهای خونه رو انجام بدم .به خواهرم گفتم ارش.د بخونه

 داداشمو که گوشه گیرشده بود به درس خوندن تشویق کردم .الانم خواهرم

ته.ران فو.ق میخونه و داداشم که دیگه20سالشه دان.شجوشده.خودم همه ی

وسایلشونو تهیه کردم و رفتم واسه داداشمم خونه گرفتم .

 درتمام این مدت پدرم همراه مابوده وهیچوقت هم مارو تنها نذاشته .تاحالاهم نشده

 که بگه میخواد از.دواج کنه.ولی کم کم بابچه ها به این نتیجه رسیدیم که اونم باید

 ازتنهایی دربیاد.2ماه قبل این تصمیم روبراش گرفتیم .یه خانومی که تاالان ازدو.اج

نکرده وازهمه لحاظ وحتی سن وسال به پدرم میخوردو انتخاب کردیم .

 خیلی خانوم خوبیه .اولش خودم رفتم باهاش صحبت کردم بعدشم بابچه ها 3تایی

رفتیم دیدیمش. واسش یه سبدگل گرفتم که خیلیم خوشش اومد .

حالاهم دارم خونه رو مرتب میکنم .پرده هارو دادم بشورن .بچه هاهم اومدن .

 ومن دارم خودمو برای عقدبابام آماده میکنم.

اینا همش حرفای دوست وهمکارمنه .کسی که5ماهه باهاش دوست شدم ولی انگار

 چندین ساله که میشناسمش.

 روژان عزیزم. خودشم مثل اسمش زیبا ودوست داشتنیه.

 هم خودت هم بابا وهم خواهروبرادرت:خوشبخت باشین وشاد.وروح مادرقرین آرامش.

/ 38 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

[ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ][بغل][ماچ] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] دیگه نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم مادر !

نازنین

شادی جان قالبمو تو عوض کردی ننه ؟! چرا هیچی نمی گی خو ؟! همه اش فکر می کنم از دستم ناراحت شدی ! بعد هم اینو عوض کن مادر ! دوستش نمی دارم اصلا ! نمیشه یه قالب سبک با پس زمینه سفید پیدا کرد بعد اون عکس لاله ها رو کپی کرد توش ؟!

نازنین

شادی جان من قالب اولیه ام که مال خود پرشین بلاگ بود کد persian blog 3 بود . بعد هم شادی جان من ته همه این قالبها رو در آوردم . فقط از همون لاله هه خوشم اومد . ببین اگه نمیشه که برگردم همون اولیه ...

چای گرم شبهای امتحان

وایییی....مرسییییی...دقیقا دیشب میخواستم این کار بکنم که به خاطر فیلتر بودن گودر نتونستم.....مرسییییییییییی...عین یک فرشته اومدی کمکم.[ماچ]

چای گرم شبهای امتحان

موهای تنم سیخ شد...مامان من به خاطر یک کاری همش یک شهر دیگه است...خیلی سخته.تازه من اشپزی هم بلدم مثلا.

نازنین

شادی جان دستت درد نکنه مادر خیلی خیلی بهت زحمت دادم امروز کاش بتونم جبران کنم برات عزیزم ...

معجزه گر

[گریه][گریه] اگر بگم پدرم در اومد امروز تا بتونم کامنتدونیتو باز کنم و یه کامنت بزارم نمیییییییییییییتونی بااااااااور کنی [گریه][گریه] الانم با بد بختی بازش کردم ولی معلوم نیست این کامنتم میفرسته یا نه ده بار همین کامنتو فقط فرستادم [گریه][لبخند]

نازنین

وای عزیز دلم دستت درد نکنه واقعا ! خیلی خوب شد به خدا ! اون دستکاری هاشو خودم بلدم انجام می دم . خیلی خیلی خیلی لطف کردی بهم . اره سرویس پرشین در دسترس نیست . فکر کنم به خاطر هم عکس پروفایلم و آمارگیرم و نصف لینکدونیمو نشون نمیده ... به خدا نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم ... خیلی ماهی شادی جان ... خیلی خانوووووووومی به خدا ...

استنلی

چقدر سخته، غم از دست دادن يه عزيز...

صدف

سلام منم مادرم رو از دست دادم پدرم خودش دنبال زن رفت و یه زن گرفت که بچه هم داشت پدرم بچه زن بابام رو از من که بچه اصلی هستم بیشتر دوست داره و برای اون پدری کرد و برای من ناپدری زن بابام هم از فرصت استفاده کرد و زن بابای بدی شد . خلاصه من قطع رابطه کردم . پدرم هم زن و بچه زن اش رو ترجیه داد با فوت مادر خیلی چیزها رو از دست دادیم ----------- اما اینگونه که از دوستتون نوشتید فکر کنم اگاهانه انتخاب کردند و زن بابای خوبی خواهند داشت